حكيم ابوالقاسم فردوسى

468

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

زواره كه به چاهى ديگر افتاده بود پس از ساعتى جان سپردند . آگاهى يافتن زال از كشته‌شدن رستم و آوردن فرامرز گاسونهء پدر و به دخمه نهادن از ميان سوارانى كه همراه رستم به كابل آمده بودند يكى به رنج و زحمت خود را به زابل رساند ، و خبر كشته شدن پيل تن و زواره را به زال و ديگر دليران و مهان برد . زال جامه بر تن دريده خاك بر سر افشاند ، و همان روز فرامرز را با سپاهى گران به جنگ پادشاه كابل فرستاد . فرامرز چون به كابل درآمد دريافت كه شاه و نامدارانش همه گريخته‌اند . آن گاه به نخجيرگاه بر سر چاه آمد . بدن بىجان پيل تن را از چاه بركشيد . نُخست تنش را به آب گَرم شستند ، پس آن گاه زخمهايش را دوختند . در تابوت جاى دادند . تن بىروان زواره را نيز از چاه ديگر بيرون كشيدند . از آن پس تن رخش را از بُن چاه به درآوردند . پس از دو روز كه اين كارها راست شد راه زابل در پيش گرفتند . چون به شهر درآمدند به باغ اندرون دخمه‌اى ساختند * سرش را به ابر اندر افراختند برابر نهادند زرّين دو تخت * بدان خوابنيده گو نيك بخت در دخمه بستند و گشتند باز * شد آن نامور گُرد گَردن فراز همان رخش را بر در دخمه جاى * بكردند گورى چو اسبى به پاى سپاه كشيدن فرامرز به كين رستم و كشتن او شاه كابل را فرامرز پس از اين كه سوك رستم را چنان كه شايسته بود بداشت ، در خانهء پيل تن را باز ، و سپاهيان را از خواسته بىنياز كرد . آن گاه سپاه به كابل راند . پادشاه كابل نيز لشكر آراست . چون دو سپاه در هم آويختند فرامرز و سپاهيانش چندان از لشكريان پادشاه كابل كشتند كه زمين از خونشان گِل شد . سپهبد كابل نيز گرفتار آمد . وى را به نخجيرگاه بردند ، تنش را به زه بستند و سرنگون به چاه درآويختند . چهل تن از بستگان و پيوستگانش را نيز به آتش سوزاندند . سپس فرامرز آتشى به كردارِ كوه برافروخت و شغاد زشت‌كار و چنارى را كه بدان پناه برده بود سوزاند . آن گاه يكى از نامداران و گرانمايگان زابل را بر آن شهر